.شهر و نظم ارگانیک: «سکونت گاه ها و بودباش های شهری مدرن غالبن در همان مکان های شهری سنتی برپا شده اند. و ممکن است چنین به نظر برسد که صرفن نتیجه گسترش و بسط تکامل همان شهرهای سنتی هستند. در حقیقت شهرنشینی و شهر گرایی مدرن مطابق با اصولی تنظیم و ترتیب یافته که کاملن متفاوت از اصولی هستند که شهرهای ماقبل مدرن از شهرک ها و حومه ها و مناطق روستایی دوران های پیشین جدا می سازد.» (1:142) زندگی شهری و شهرنشینی از اواسط قرن نوزدهم سرشت کاملن متفاوتی به خود گرفت چنان که رشد و شتاب سریع تفکر مدرن در خاستگاه های اشان، مدیون این نظم ارگانیک و همبسته بین معماری، روابط اجتماعی، مسکن، اشتغال، اوقات فراغت و دیگر کنش های درون شهری بوده. امیل دورکیم؛ جامعه شناس فرانسوی معتقد است که« شهرنشینی در دوران مدرن حرکت از همبستگی ماشین واره ( مکانیکی) به همبستگی اندام واره ( ارگانیکی) است که پیامد تقسیم کار فرایندی است که در واقع کلید جامعه شناختی زندگی مدرن به شمار می رود. » (1:66) در کنار این زایش جدید زندگی ، شاهد تبلور اندیشه های اومانیستی ( انسان گرایی)، دنیاگرایی، سکولار شدن، بروکراسی و آداب شهرنشینی نیز بوده ایم که به شهر وجهی کاملن متفاوت از روستا می بخشد. در شهر سوژه یا انسان از طبیعت یا ابژه جدا شده و زندگی مصنوعی ای را دنبال می کند. زندگی ای که همراه با تصاویر و ایماژهای گونه گون و متکثری ست که باعث ایجاد ذهنیت و عقلانیت جدیدی می گردد، ذهنیتی که از مقولاتی عینی و تجسد یافته، شمایل یافته و عقلانیتی که بر مبنای محیطی سرشار از ماجرا، قدرت، هژمونی، شادی ، تصاویر، رشد و دگرگونی لحظه ای انعکاس می یابد.
2.شهر در ایران :« برخلاف ساحت فیزیکی شهر که تابع الگوی ناهمگونی از مدل های جهانی است، اما واجد فرهنگ متناسب با شهرنشینی نیست. در شهرنشینی ایرانی وادادگی، گروه گرایی، بی توجهی به حوزه خصوصی دیگری، لج بازی با قوانین مدنی، دوری از عقلانیت ابزاری و مفاهمه ای، توطئه پنداری و ... به شدت موج می زند و تداعی بخش استیلای روح روستا نشینی در کالبد شهر می باشد. شهر در ایران، کم و بیش عبارت از روستاهایی بزرگ دارد که مزین به عریض و طویل بودن خیابان و دیوار و برج و ... شده است.»(2:75) شهرنشینی در ایران همچون تمام کنش های مدرن، به دلیل حضور مسلط روح سنت زده ی بر ایرانیان، شاهد زایش فرزندی ناقص الخلقه و نامتوازن هست. ایرانیان به دلیل بحران متوالی طبیعی ( چون خشکسالی)، داخلی ( چون استبداد های دراز عمر) و خارجی ( چون هجوم و یورش های پیاپی مهاجمان بیگانه)، اساسن در سپهر زیستی ای از هم گسیخته و فروپاشیده می زنید ، این هویت قومی و ملی هزارتکه و آش و لاش ، بی شک در برخورد با دنیایی از مفاهیم جدید و مدرن ، دچار نارسایی ها و سردرگمی هایی می شود که می توان این نارسایی ها را در چگونگی کیفیت شهر نشینی مردم ایران مشاهده نمود. البته شاید در برخورد با این دنیای عظیم مفاهیم مدرن، جوامعی چون ایران بتوانند براساس نظریه ی مانوئل کاستلز؛ اقتصاددان اسپانیایی و نویسنده تریلوژی « عصر اطلاعات» با رویکردی حاوی« سازش و مقاومت» زمینه های حضور خود را در مناسبات جهان معاصر مهیا سازند.
13. برازجان و شهر: برازجان؛ مکانی جغرافیایی و تاریخی ست که تاریخش برآن سنگینی می کند. برازجان؛ روستایی بزرگ که در دام توهم شهربودگی افتاده است. این مکان که مختصات نسبی جامعه بسته را دارا می باشد، همواره در درون خود نیروی دافعه ای را باز تولید کرده است که همواره تبدیل به دلیل و برهانی برای برگشت به موقعیت سنتی و استبداد زده ی پیشین خود شده است( فرار مغزهاو ...) برای اثبات شهر نبودگی برازجان به مثابه ی یک جامعه هژمونیک و آش شله قلمکار ، در ادامه به برشمردن حوزه های خاص اجتماعی در برازجان می پردازم:
الف: بهداشت و محیط زیست: شیوع بیماری ها به طور مقطعی و موقتی در یک مکان، حاصل مهیا بودگی فضای زیستی آن
می باشد که به یکباره شاهد بیماری خیل عظیمی از افراد می باشیم(همانند شیوع بیماری های طاعون، وبا و ... در زمان های بسیار دور). فضا به دلیل در حال ساخت بودن، مجاورت با آب های روان در کوچه ها، گل و خاک و سنگ و هوای مرطوب همگی شرایطی را مهیا می کنند که ویروس ها و میکروب ها رشدیافته و بیماری همگانی را موجب شوند. محله های قدیمی، کوچه های خاکی مملو از آشغال، نبود درک پاکیزگی از محل زندگی و تصنعی بودن رفتارهای بهداشتی ، متن زندگی برازجان را پر از حاشیه های اپیدمیک تهاجمی و بیمارگونه کرده است. محیط زیست زندگی شهری در برازجان نیز مملو از صداها، صحنه ها ، تصاویر و ... نامتوازن و سادیستی (دگر آزاری) است، ایماژهایی که هر فردی را دچار سردرگمی و گیجی می کند، صدای گاز دادن موتور، عدم رعایت قواعد رانندگی، دعواهای خیابانی، آلودگی موجود در خیابان ها و ...همگی فضایی را متبلور نموده است که فضا را ملتهب نشان می دهد. عدم وجود هارمونی بین ساختمان ها، رنگ ها، جنس آن ها ما را با فضایی کابوس وار از شهر مواجه کرده است.
ب) دانشگاه: توهم توسعه یافتگی در حضور ساختن دانشگاه در شهرها و شهرستانها، تمام کشورهای در حال توسعه را فرا گرفته است. در برازجان شاهد راه اندازی دانشگاه هایی هستیم که چون موجودی متعین، ضرورت حضور آن را درک نمی کنیم، که فقط راه اندازی خود را بدون پیش نیازهای ضروری متصور هستند. آیا نشر و تولید دانش، آنقدر در برازجان فربه بوده که نیاز به احداث و راه اندازی دانشگاه برای کانالیزه شدن آن به وجود آمده باشد؟ حال بعد از راه اندازی آن، چه چالشی حل شده و یا گسل فکری ای پر شده است؟ و یا حتی با ایجاد دانشگاه ، ما شاهد زایش گسل در دانش و دانایی امان شده ایم؟ آیا دانشگاه ما را به جهل و نادانی امان اشارت می دهد و یا توهم دانایی و توسعه یافتگی به جای آن تبلور یافته؟ آیا وجود دانشگاه توانایی مبدل کردن جامعه بسته و مکانیکی برازجان را به جامعه ای باز و تولید گر دارد؟ و خیل عظیم پرسش های دیگر که من را به تردید انداخته است.
ج) کتابفروشی: یکی از معیارهای رشد فکری و فرهنگی هرجامعه شهری ای، میزان حضور فعال و مؤثر کتابفروشی ها و مطبوعه فروشی ها در عرصه عمومی آن می باشد. برازجان آیا کتابفروشی ای با کارکرد انتقال مفاهیم عمیق شهروندی و کاربرد در حوزه های فردی و روابط اجتماعی و نه کتب آموزشی ـ کنکور یا مطبوعه زرد (که تلویزیون کارکردی وسیع تر از این ها دارد!)در خود دارد؟ و یا حتی توانسته است در دوره ای طولانی تداوم حیات داشته باشد؟ چه بسا این نوع کتابفروشی ها بطور قلیل و بی نهایت اندکی باشند ولی آیا برای مکانی با این همه جمعیت و ادعاهای فرهنگی ـ دانشگاهی ، کافی ست؟! تفاوت ماهوی کتابفروشی های چندین دهه پیش را می توان طی پژوهشی با کتابفروشی های حاضر تبیین نمود و همچنین می توان این تغییر و تحولات انضباطی و جزم گرایانه را به عقبگرد از رویای شهر بودگی برازجان تفسیر کرد.
د) مطبوعات: در برازجان برای سال های مدیدی مطبوعه ای به طور محلی و وزین
(شتابد درمقاطعی از زمان و نه به طور پیوسته) طبع نشده باشد اما از همین سال های نزدیک که توهم شهربودگی و فضای بازسیاسی کشور، برخی افراد را برآن داشت تا اقدام به انتشار نشریات محلی نمایند. فضای رکود و رخوت در برازجان، حاکم بودن اندیشه طایفگی، مدیریت سنتی و خانوادگی بر نشریات و توهم قدرت مطبوعاتی ها، مارا و مطبوعات ما را بدان سوی رهنمون شد که هیچ مطبوعه ای در برازجان دارای هیات تحریریه منسجم و
حرفه ای ، تولید عکس و گزارش خبری و ارائه اندیشه هایی برای شهروند شدن و شهرشدگی برازجان نباشد. مطبوعات برازجان بعد از یک دهه فعالیت در بهترین حالت ممکن صرفن به باز تولید اندیشه های ما قبل مدرن و مکانیکی با ابزارهای جدید و نو می پردازند.
ه) سینما: داستان سینما در برازجان از فرط تراژیک شدن وجهی کمیک یافته است. برازجان؛ جایی که از شبه مدرن بودگی دهه های چهل و پنجاه شمسی به مکانی مشوش و ناموزون دهه های هفتاد و هشتاد تقلیل یافته است. سال های دور ( 1345) در برازجان شاهد راه اندازی سینما و اکران فیلم های مختلفی بودیم اما این مفهوم و کنش مدرن، عمرکوتاهی داشت. برازجان مکانی برای تداوم حضور این ابزار و ایماژهای مدرن نبود و نیست. ادعای شهربودگی در نبود حتی یک سالن سینما اندکی کمیک و به مقدار زیاد هجو آمیز به نظر می آید.
و) کافه و کافی شاپ: کافه؛ محلی سنتی برای دیدار و حضور افراد در کنار هم بوده و بدیل ( جایگزین) مدرن این مکان؛ کافی شاپ می باشد. ادعای این نوشته نبود کافی شاپ در برازجان حتی نیست! بلکه این پرسش آن را در برگرفته که چه شده حتی کافه های سنتی نیز برچیده شده اند؟ به غیر از یک یا دو کافه، چه بر سر مردم ما آمده است که حتی وجه سنتی بودگی اشان را هم فراموش و گم کرده اند!؟ براساس کدام دریافت از زندگی، برازجانی ها دیگر نیاز به حضور و دیدار در کافه ندارند؟ در کنار این کافه ها، اوضاع مهمان سرا ها و مهمان پذیرها نیز بهتر نیست و آنها هم در حال دست و پازدن درین گرداب فرهنگی برازجان هستند.
ز) توالت و حمام عمومی: داستان این دو را می توان از روی داستان کافه ها در برازجان تقریر کرد. و احساس تراژ یکی با مایه هایی از طنز در آن سراغ گرفت. از وجهی دیگر این مکان ها در هر شهری نمود و بروز میزان احترام به دیگری، غیریت و مهمانان را حکایت می کند. در صورت نبود آن میزان بی اهمیتی به نیازهای اولیه و حیاتی دیگر را نشان می دهد. به نظر شما، برازجان در کجای این پیوستار اهمیت تا بی اهمیتی قرار دارد؟!
ح) گروه های دوستی: این گروه ها اساسن با قراردادن یک گرانیگاه چه به طور اهداف هنری، ورزشی، اقتصادی، و ... و چه بطور متکثرانه از این اهداف، تشکیل می شوند. افراد عضو درین گروه ها ، تمام تلاش خود را برای نیل و نزدیک شدن به هدفشان صرف می کنند و اغلب مدتی طولانی در کنار هم به سوی آن هدف ها در حرکتند. برازجان و گروه های دوستی مؤثر ( مؤثر به آن معنا که اثر گذاری آن را بر مقولات، شهری و شهربودگی ببینیم.) دو قطبی هستند که همواره یکدیگر را دفع می کنند چراکه این دو در سپهر زیستی ای گذران می کنند که هر دو حکایت گر داستان های بی ضرورتند، هردو داستان های زنگار گرفته ای را از سالیان دور تعریف می کنند که کودکان و جوانان امروزش، احساس نیازی به آن در شهر بودگی اش پیدا نمی کند.
ط) N60 ها : گویا درین نوشته انتقادی توقعات و انتظارات عقلایی را باید بسط
می دادم اما این تشکل های غیر دولتی ـ غیرانتفاعی (N60) به دلیل حضورشان درین فضا ( برازجان) مرا واداشت که حتی نشانه های مدرن ترین و متأخرترین اتفاق در حوزه عمومی و شهری کشور را در برازجان باز جویم. تشکل های غیردولتی نیز مانند سینما و ابزارهای دیگر در برازجان بدون درک ضرورت ، روئید، اندکی شکوفه داد و سپس پژمرد و به محاق رفت. بی شک هنگامی که نقش و مسؤولیت اجتماعی یک کنش و نهاد در شهر شدگی جایی تعریف نشده باشد. این محاق قابل توجیه است.
ک) خیابان ها، پاساژها و پرسه زنی: ادعای شهربودگی در جایی که هنوز بعد از چند دهه زیست، فقط یک خیابان اصلی و یک بازار اصلی دارد و دیگر فضاهای شهری به طور پیرامونی شکل گرفته اند. ادعای گزافی است. هنوز با توجه به وسعت یافتگی برازجان، یک بازار وجود دارد و بازارچه های محلی در مناطق پیرامونی وجود ندارد. پاساژها؛ محل ارائه دهنده ی ایماژهای مدرن، اساس ابزاری مدرن است که در سال های اخیر تب ایجاد آن بالا گرفته است اما از آنجا که ضرورت و دلیل بنیادین ایجاد آن هنوز برای افراد تبیین و درک نشده است، درین حوزه نیز می توان تردیدی برای اثرگذاری بر روند شهرشدگی برازجان روا داشت. پرسه زنی نیز آن چنان که در جوامع سنتی به عنوان ولگردی و بیکارگی تفسیر می شده است. همچنان تفکر غالب در میان برازجانی هاست. اما با توجه به حضور تصاویر و تکثیر دنیاهای موازی در شهر
(مانند پاساژها، بازارها، خیابان ها و ...)، پرسه زنی؛ خلق فردیت و تعمیم آن به فضای بیرونی و در نتیجه آفرینش شهر می باشد، فرد با پرسه زنی خود در شهر ، خود آفرینش فردیت خود و محیط زندگی خود می شود. این پارادوکس و تضاد، بین ساخت انبوه پاساژها( محیط) بدون حضور اندیشه ی مؤثری برای مواجهه با آن ( فردیت) چگونه قابل تأویل می باشد؟!
گ) سرمایه اجتماعی:« شبکه ی اعتماد» بین افراد به طور خرد و بین گروه ها به طور کلان ایجاد کننده ی سرمایه اجتماعی می شود . به دیگر سخن، اگر ما در تعامل های اجتماعی با هم در ارتباط هایی برقرار کنیم و پاسخ های مورد انتظارمان را دریافت کنیم و نسبت به هم خوش بین شویم. ذخیره اجتماعی شکل می گیرد و وقتی این ذخیره ها را با هم مبادله کنیم، سرمایه اجتماعی پدیدار می شود.» ( 3:5) سرمایه اجتماعی به عنوان یکی از ضرورت های رشد شهر و تصور شهروندی در جوامع مدرن است. پرسشی که پیش می آید این است که ادعای شهربودگی برازجان در کدام شبکه ی اعتماد اجتماعی معنا می یابد؟! آیا این سرمایه اجتماعی به صورت ارگانیک در شهر جاری می باشد؟
ل) تورم حباب جمعیتی و گستردگی: توهم توسعه یافتگی در جوامع مختلف به مهاجرت افراد از روستاها به شهرها کمک می کند و در عدم افزایش منابع تولیدی در شهر (و حتی کاهش منابع تولیدی در روستاها) شاهد افزایش در میزان درخواست و تقاضاهای پاسخ نیافته مصرفی می شویم، و از طرف دیگر تورم وسعت و گستردگی درین جوامع به طور کاملن بدوی و غیر ارگانیک، شاهد ایجاد گونه ای از معماری ، پوشش افراد، نام آنها و کنش ارتباطی بین آنها می شود که به طور کمیک و طنزآمیزی غیر قابل تحمل است. نامتوازن بودگی و عدم هم بسته بودن این ایماژها، تصاویر، عناوین، مکان ها، برازجان را در وضعیت فروپاشیدگی شهری قرار داده است.
4. شهرشدگی( شهروندی) و ضرورت شکستن شالوده های توهم زا: به تمام این نکاتی که در بالا ذکر گردید مؤلفه هایی چون همایش ها، احزاب، انتخابات، فضای مجازی، و ... را نیز می توان به این کهکشان نامتوازن و در حال فروپاشی اضافه نمود و نیز می توان با درک ضرورت از هم پاشیدن توهم توطئه، توهم شهر بودگی، توهم مرکز بودگی، توهم توسعه یافتگی، توهم خود برتربینی، توهم « هنر نزد برازجانیان است و بس» و غیره به جایگاهی قدم گذارد که رها از هر پسوندی و پیشوندی، به عنوان یک « فرد» ، «جامعه» و « شهر» مانند تمام افراد و شهرهای ایران و دنیا، توانایی بالقوه خود را در حد فرصت و توان خود بالفعل کرد. آنگاه است که مردم و افراد با هر نوع تفکر فردی و خاص خود می توانند در کنار انکاره های مدرن شهر بودگی به صورت متکثر زیست کنند. به اعتقاد من برازجان به مثابه ی یک واژه ی تاریخیت دار نیاز به شالوده شکنی و تکان عظیم ماهیتی دارد تا از پس توهم های هزارساله شهربودگی توان زایش زیست شهروندی و شهری را داشته باشد. به قول یک ضرب المثل چینی؛ « اگر فرزندان از والدین خود بهتر نشوند، هر دو بازنده اند.» برازجان گویا در ورطه ی واقعیت بازندگی افتاده و فرزندانش هیچ کدام نه دارای سینما ، کافه ها ... که حتی ضرورت دارا بدونش را درک نکرده اند.
منابع:
1. نوذری، حسینعلی، مدرنیته و مدرنیسم. تهران. انتشارات نقش جهان. چاپ اول. 1379.
2. فصلنامه سینما و ادبیات. شماره چهاردهم . سال چهاردهم . پائیز 1386.
3. ماهنامه پژوهشی- سیاسی- اجتماعی آئین. شماره ششم. نوروز 1386
